خوشبختی

من خوشبختم؟

دوست داشتن کوره رفته!

سلام

توی پست گذشته نقل قولی داشتم از کارگاه ازدواجی که شرکت کرده بودم. در اون مورد حرفهای بعضی از دوستان نظرات خیلی خوبی داده بودن و ازشون ممنونم. امیدوارم تونسته باشم جواب دوستانی که سوال داشتن رو بدم. قرار شد که توی این پست در مورد "دوست داشتن" حرف بزنیم. دوست داشتن قبل از ازدواج، معمولا بین کسانی پیش میاد که با هم نوعی رابطه دارن، مثلا همکار هستن، دوست هستن یا فامیل هستن و ...

سوالاتی که در کارگاههای آموزشی ازدواج مطرح میشه معمولا اینا هست:

"دوست داشتن" چقدر در ازدواج تعیین کننده است؟

با کسی ازدواج کنیم که دوستش داریم یا ازدواجمان عاقلانه باشه؟

از کجا بدونیم که طرف مقابل ما رو دوست داره؟

و ...

بگذارین اول ببینیم دوست داشتن یعنی چی؟

دوست داشتن رو شاید در یک عبارت خیلی ساده بشه اینطوری گفت: "وقتی می بینیش دلت یه جوری میشه!". "دوست داشتن" متاسفانه خیلی وقتها با "هیجان" و "هوس" اشتباه می شه و باید خیلی مراقب این مساله بود.

اما چطوری بفهمیم که اگه یکی رو دیدیم و دلمون "یه جوری" شد، این "یه جوری"، هوس نیست، هیجان نیست، اشتباه نیست؟

از نظر صاحبنظران، "دوست داشتن" وقتی اتفاق میفته که فرد حاضر باشه به خاطر "محبوبش" کاری رو انجام بده که برای خودش سخته. در واقع به میزان دوست داشتنش " از خودش بگذره".

بگذارین یه مثال بزنیم. مثلا من نقاشی رو دوست دارم. اگه بخوام به این "دوست داشتن" برسم، در راهش تلاش می کنم، هزینه می کنم و پای مشکلاتش می ایستم. همه "دوست داشتن" ها همینطوره.  وقتی من کسی رو "دوست دارم"، حاضرم بخاطرش فداکاری کنم و از بعضی از لذتهام بگذرم.

خیلی باید توجه کرد که این از خود گذشتگی، موقت و هیجانی نباشه. یعنی همیشه "دوست داشتن" واقعی، همراه با تعقل و اندیشه است.

موارد زیادی هستن که یکی از طرفین اعلام می کنه که مثلا حاضره بخاطر طرف مقابل حتی جونش رو بده و اغلب در این موارد تهدید به خودکشی می کنن.. حالتهایی شبیه به این کاملا هیجان و هوس هستن و آمار نشون میده که اتفاقا چنین ازواجهایی تقریبا همگی منجر به طلاق می شن... یا این طلاق جنبه رسمی به خودش می گیره یا در حالت طلاق زیر یک سقف می مونه و رسمی نمی شه اما اون حالت علاقه هیجانی بین طرفین کاملا از بین میره... و زندگی تلخی رو با هم میگذرونن..

چه باید کرد؟ چه کنیم که دچار این هیجانات نشیم یا بتونیم تشخیص بدیم که طرفمون رو واقعا دوست داریم یا دچار "هیجان" شدیم؟

کارشناس مدرس کارگاه، برای حل این مساله اشاره به " دوست داشتن کوره رفته"  می کنه؛ "دوست داشتن کوره رفته" دوست داشتنی هست که امتحان خودش رو پس داده و به واقعیت نزدیک شده. به چه معنی؟

ببینین، وقتی سفالگرها، ظرفهای سفالی رو توی کوره می گذارن، ظروفی که ترک داشته باشن یا خوب درست نشده باشن و اشکالی داشته باشن، توی کوره ترک می خورن و از رده خارج می شن... و
می بینیم که ظروف سفالی که از کوره سالم بیرون اومدن می تونن تا صدها سال و بلکه بیشتر عمر کنن. دوست داشتن هم همینطوره. دوست داشتن باید توی کوره محک بخوره و آبدیده بشه...

در این حالت، وقتی طرفین آمادگی خودشون رو برای ازدواج با همدیگه مطرح می کنن، و میگن که به هم علاقه کافی دارن تا یک عمر رو با هم زندگی کنن، مرحله "کوره رفتن" شروع می شه. حسنی که این "کوره رفتن" داره اینه که به طرفین نشون می ده که چقدر خودشون و طرف مقابلشون رو می شناسن و علاوه بر اینکه محکی بر احساسات دو طرف هست، محکی بر خودشناسی و شناخت طرف مقابل هم هست.

برای این کار باید دو طرف، شرطی رو برای طرف مقابلشون بگذارن. معمولا برای خانومها و آقایون، این مساله با مهریه اشتباه گرفته میشه اما حرف ما در مورد مهریه نیست. حرف ما در مورد انجام کاری هست که برای طرف مقابل " سخته" و اون کار باید انجام بشه... نه اینکه وعده انجامش داده بشه... این مساله نیازمند این هست که طرفین همدیگه رو تا حدی بشناسن که دستکم بدونن چه کاری برای طرف مقابلشون سخته و چه کاری آسون؟!

خیلی پیش میاد آقایونی که میخوان با دختری ازدواج کنن، براش شرط می کنن که باید از بعد از ازدواج محجب باشه و حجابش رو رعایت کنه (برای دخترایی که حجاب نمی کنن). خیلی وقتها دختر میپذیره اما شرطی رو برای طرف مقابلش قرار نمیده که با هم در این زمینه برابر باشن... اتفاقی که میفته اینه که در اغلب موارد، دختر بعد از ورود به زندگی مشترک و کمرنگ شدن علاقه اش، به مرور حجابش رو کنار میگذاره یا موضوع براش خیلی کمرنگ میشه ... در حالتیکه اگر از همون اول شرط ازدواج دو طرفه بود، احتمال به وجود اومدن چنین اتفاقی خیلی کمتر می شد... لطفا توجه کنین که من الان با موضوع حجاب کاری ندارم و فقط در مورد یک شرط یک طرفه دارم حرف میزنم.

مثلا ممکنه یک نفر براش سخت باشه که هزینه سنگینی رو بپردازه ( یک کلام خسیس باشه!!) اما برای یک نفر دیگه مثلا خوندن و تحلیل یک کتاب ممکنه سخت ترین کار باشه، یا برای یه نفر دیگه، مثلا نخوردن غذا کار سختی باشه! مهم نیست اون کار چیه! مهم اینه که باید برای طرف مقابل سخت باشه!

از طرفی نباید آسیب زننده و مضر باشه! عاقلانه نیست که بگیم طرف کار خطرناکی رو انجام بده.

به نظر من برای اونهایی که اضافه وزن دارن و غذا خوردن رو خیلی دوست دارن، خوبه که شرط کنیم طرفمون رژیم بگیره و اضافه وزنش رو از بین ببره. هم کار سختیه و هم مفید!!!

باید متوجه بود که چنین کاری نه تنها مفیده بلکه لازمه! نباید از شنیدن چنین شروطی ناراحت بشیم بلکه حتی اگه در این آزمون رد شدیم، باید خوشحال هم باشیم که با فرد نامناسبی ازدواج نکردیم.

به عنوان کسی که ازدواج کرده میگم: زندگی مشترک سرشار از فراز و نشیب های عجیب و غریبی هست که خیلی از ما اصلا فکرش رو هم نمی کنیم. اگه قبل از ازدواج سختترین کار رو انجام داده باشیم، انجام اون کارها و فائق اومدن بر اون مشکلات برامون آسون ترن... دستکم، اتفاقی که میفته اینه که وقتی سختترین کار رو به خاطر محبوبمون انجام دادیم، توی زندگی مشترک، بر اثر مشکلات و وقایعی که پیش میاد از زندگی زده و خسته نمی شیم  و مشکلات کمرمون رو خم نمی کنن...

نظر شما چیه؟

چند نفر رو میشناسید که شجاعت دارن تا محبتشون رو به کوره ببرن؟

AzarFarnbaghFireTemple-KazeroonFars-CHN-HKarimzadeh.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت   توسط یوکابد  | 

آشنایی قبل از ازدواج

سلام

سوال دومی که توی بیشتر کارگاه های مربوط به ازدواج مطرح میشه اینه که :

آشنایی قبل از ازدواج لازم هست یا نه؟

گرچه جواب این سوال با جواب سوالهایی مثل :

دوست داشتن قبل از ازدواج درسته یا نه؟ ازدواج به سبک سنتی خوبه یا مدرن؟

و ... اما سعی می کنم تا یه حدی به این سوال جواب بدم و بعد بر اساس مطالبی که توی کارگاه مطرح شد، مشترکات این سوالها هم در میاد.خب از نظر روانشناسی که دستکم کم توی کارگاهش شرکت کردم موضوع به این شکله:

آشنایی قبل از ازدواج لازمه! لازم و ضروری...

اما به چه معنا؟

به این معنا که دو نفری که قراره با هم ازدواج کنن باید حداقل چند ماه رو با هم ارتباط هدفدار و کنترل شده داشته باشن ... (مدت این آشنایی نسبی هست و  کاملا بستگی به هوشیاری و تیزبینی دو طرف داره)

حالا ممکنه خواستگاری به صورت سنتی صورت گرفته باشه یا دونفر از قبل از ازدواج با هم آشنا باشن، دوست باشن، همکار باشن، همکلاسی باشن... مساله اینجاست که هیچ کدوم از این روابط، مشخص کننده معیارهای لازم برای ازدواج نیست... به همین دلیل میگیم: ارتباط هدفدار!

بعضی ها مثلا مدتی رو با هم آشنا هستن و فکر می کنن این آشنایی برای ازدواج کافی هست، مثلا چون طرف پسر خوبیه، چون آشنا یا فامیله و همه میگن خیلی خوبه، چون مومنه، چون درسش خوبه، چون چشمش پاکه یا دختر نجیبیه، چون ...

همه اینا خوبن اما کافی نیستن! یک فرد خوب، یک انسان مومن، یک دختر نجیب، یک آشنای چند ساله، یک ... ممکنه انسان، دوست، همکار، رفیق، همسفر، کارمند، رئیس، هم دست، همراه و ...  خوبی باشه اما الزاما برای همه دخترها یا پسرهای اطرافش همسر خوبی نیست!!!! برای همین هم بعد از اینکه مثلا خواستگاری صورت گرفت، دو طرف تازه باید بشینن و شخصیت و رفتار همدیگه رو شناسایی و بررسی کنن و در حقیقت ببینن که چقدر به هم شبیه هستن و به زبان دیگه روحشون چقدر به هم نزدیکه...

به همین دلیل هست که در قران کریم، اشاراتی داریم مبنی بر اینکه زنان مومن باید با مردان مومن و زنان مشرک باید با مردان مشرک ازدواج کنن . این نشون میده که باید در هدف و روش زندگی و خصوصیات زندگی دو طرف ازدواج، مشترکاتی وجود داشته باشه.

همچنین سطح این روابط باید وقتی برای ازدواج صورت میگیره هم کنترل شده باشه یعنی  روابط بین دو نفر هم بیش از حد نزدیک نشه... بخاطر این که نزدیکی بیش از حد روابط موجب میشه طرفین نتونن به خوبی همدیگه رو بشناسن و بخاطر مسائلی که در پس چنین روابطی هست، فکر می کنن که برای ازدواج با هم خیلی مناسب هستن در حالیکه ممکنه نباشن ...

اما مساله دوست داشتن، چیز دیگه ای هست و حتما باید در موردش توجه بشه...

دوست داشتن قبل از ازدواج، معمولا بین کسانی پیش میاد که با هم نوعی رابطه دارن، مثلا همکار هستن، دوست هستن یا فامیل هستن و ...

005_3.jpg

در مورد دوست داشتن قبل و بعد از ازدواج، تو پست بعدی. باشه؟

نظر شما چیه؟ موافقین با اینا ؟ چیزی دارین که به موضوع اضافه کنین؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت   توسط یوکابد  | 

از کجا بدونم دوستم داری؟

سلام

"از کجا بدونم دوستم داری؟" یکی مواردی هست که توی آخرین کارگاه ازدواج مطرح شد و من چیزایی که یا گرفتم رو با شما شریک میشم... خواهش می کنم شما هم اگه نظری دارین بگین که مجموعه تفکراتمون به یه جای خوب برسه...

دوست داشتن و دوست داشته شدن احساس خیلی خوبیه... خیلی کیف میده وقتی میدونی که یکی دوستت داره... اما به نظر من باید در معنی کلمه ها دقت کرد و دیدکه واقعا هر کلمه رو درست استفاده
می کنیم یا نه؟

متاسفانه "دوست داشتن" عبارتی هست که خیلی بهش ظلم شده و معمولا با خیلی از چیزهای دیگه  مثل "هیجان"، "شهوت"، "عجله"، "خودخواهی"، "انحصار طلبی" و " تعصب" اشتباه گرفته میشه. یعنی ما مثلا در مورد یه نفر دچار یه هیجاناتی مشیم و بعدش فکر می کنیم که دوستش داریم یا اون ما رو دوست داره. یکی از چیزهایی که باعث میشه در درک دوست داشتن طرف مقابل اشتباهات اساسی کنیم، گوش کردن به "ادعا"های طرف مقابله... ادعاهایی که طرف مقابل میکنه اما خودش هم دقیقا نمیدونه منظورش چیه!!!

مثلا:

یه پسری میره خواستگاری دختری که فکر می کنه دوستش داره.... برای راضی کردن دختره بهش میگه: ببین من خوشبختت میکنم، هر کاری که بخوای برات می کنم، هرچی تو بگی .... فقط با من ازدواج کن!

از این نمونه ها خیلی زیاده... گاهی حتی در حالیکه دختر و پسر آشناییهای قبل از ازدواج دارن، دختر به پسر چنین پیشنهادهایی رو میده... فقط با من ازدواج کن! من خوشبختت می کنم!!!

درحالیکه هیچ کدوم از این دوطرف ، اغلب حتی معنی کلمه ازدواج، کلمه دوست داشتن، و شرایط درست انجام این کلمات رو نمیدونن... خود من به شخصه با موارد زیادی از این دست مواجه شدم... دو طرف یا یکی از طرفین، فقط میخواد به طرف مقابلش "برسه"!!! و به این حالت میگه دوست داشتن!!! در حالیکه در حقیقت، این دوست داشتن نیست، نوعی هیجان آلوده به تعصبه!

اما شرایط حقیقی دوست داشتن چیه؟ با چه معیاری بفهمیم که طرف رو دوست داریم یا اون ما رو دوست داره؟ ساده اما اساسیه!

محک زدن و امتحان کردن، اساسی ترین و درست ترین روش برای شناخت احساسات حقیقی طرف مقابل هست. باید دید که طرف مقابل و حتی خودمون دقیقا چه کارهایی رو حاضریم به طور کامل و برای همیشه برای طرف مقابلمون انجام بدیم.. اما این قانون دو طرفه است... یعنی هر دو طرف باید حاضر باشن یه کاری رو برای طرف مقابلشون انجام بدن... اما وقتی داریم درمورد دوست داشتن حرف میزنیم ، خب موضوع یه کمی یک طرفه میشه...

مثلا:

من میخوام ببینم طرف مقابل که ادعا می کنه من رو دوست داره، چقدر دوست داره؟ یا اصلا دوست داره یا نه و موضوع فقط یه هیجان عاطفی یا حتی جنسیه؟

اول باید ببینم خودم از خودم چقدر من شناخت حقیقی دارم، چقدر خودم من رو می شناسه ( این و دستکم نقاط ضعف و قوتم رو حقیقتا بدونم و خودم دیگه با خودم تعارف نکنم... بدونم واقعا چند مرده حلاجم)

دوم اینکه باید ببینم طرف مقابل که میگه من رو دوست داره، چقدر نسبت به من شناخت داره... چند درصد از وجود من رو میشناسه، علایقم رو، احساساتم رو، اعتقاداتم رو، ضعفها و قوتهام رو  و ... و اینکه چه انتظاراتی از من داره، آیا من قادر به براورده کردن اون انتظارات هستم یا نه؟

سوم ( که خیلی هم مهمه) طرفم چقدر حاضره به خاطر خواسته های من، خواسته ها و امیال خودش رو کنار بگذاره و به اصطلاح فداکاری کنه...

اغلب، طرفین میگن که ما حاضریم " همه کاری" برای کسی که دوستش داریم، برای عشقمون ( که این کلمه خیلی هم رایج شده) انجام بدیم. اما واقعا این " همه کاری" یعنی چی؟ چقدر خود ما برای خودمون مثال عینی زدیم؟

چقدر از طرفمون خواستیم که عینا مثال بزنه که حاضره فلان کار سخت رو برای ما انجام بده و واقعا هم انجامش بده؟

این محک محبت طرف رو نشون میده... ما هم به جای خودمون باید خودمون رو بشناسیم و بدونیم که حاضریم چه کارهایی رو برای طرف مقابل انجام بدیم که ممکنه برای خودمون سخت باشه...

این مرور و بررسی کمک می کنه که بفهمیم "واقعا" طرف مقابل برای ما چه ارزشی داره یا اون برای ما چه ارزشی قائله؟

love.jpg

نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط یوکابد  | 

موافقین؟

سلام

و من بالاخره اومدم!!!!

امیدوارم که سال خوبی داشته باشین ولی من سال شلوغی رو شروع کردم شکر خدا... فعالیت رو دوست دارم و از خدا میخوام که تا زنده ام، فعال باشم... حال دخترک داستان ما همچنان گرفته و هوای دلش شدیدا ابری و گاهی به شدت بارونیه... من و همسر گهگداری به روش درلاکولایی و بعد از انجام کارامون میریم پیششون و یه گپی میزنیم...( یعنی آخر شب میریم)

قربون خدا برم که با هر کارش هزارتا کارش میکنه... دختر قصه ما غصه دار شد، اما علاقه عجیبی تحقیق در مورد موضوع انسان و زندگیش روی زمین و درجاهای دیگه پیدا کرده... و من با کمک سایتی که از دوست خوبم مادر محمد جواد گرفتم، آیات مربوط به مرگ رو استخراج کردم ( تاجایی که تونستم) و با هم میشینیم و از قران چیز یاد میگیریم و هرجا هم که گیر میکنیم به کتب معتبر مراجعه میکنیم ( اسم نمیارم که تبلیغ فرض نشه)

موضوع برای خود من خیلی جذاب شده و گاهی بحث و گفتگومون تا چهار صبح !!!! طول میکشه !!

به هر حال با اینکه ممکنه این علاقه ایجاد شده به خاطر موضوع داستان، دائمی نباشه اما من فکر میکنم برای من دستکم یه موهبت بزرگ محسوب میشه...

از طرفی تو این مدت تو یکی از کارگاه های مربوط به ازدواج و انتخاب همسر شرکت کردم... خیلی چیزهای برام بازآموزی شد. اما یه نکته همه گیر تو این کارگاه مطرح شد که به نظر من تنها مربوط به قبل از ازدواج نیست، تنها مربوط به موضوع ازدواج نیست و میتونه در قالبی دیگه، خیلی خیلی خیلی کلی تر از این حرفا باشه...

این نکته پاسخ به این سواله:

از کجا بدونم دوستم داری؟

البته این سوال رو جور دیگه هم باید مطرح کرد: از کجا بدونم دوستت دارم؟ ( چون ما خودمون رو هم خیلی وقتها گول می زنیم)

البته سوالهای زیادی توی این کارگاه مطرح شد که خب خوبه شما هم که مطلب رو میخونین نظرتون رو راجع بهش بگین...

مثلا:

آیا برای ازدواج، دوست داشتن لازمه یا معیارهای عقلی کافی هستن؟

آشنایی قبل از ازدواج لازمه؟ اگر بله، چقدر و چطوری؟

ازدواج سنتی بهتره یا مدرن؟ (منظور نوعی از ازدواج هست که الان خیلی رایج شده و دختر و پسر از قبل همدیگه رو میشناسن)

کی ازدواج کنیم؟

با کی ازدواج کنیم؟

و خیلی سوالات دیگه...

من سعی میکنم اگه بتونم بعضی از سوالات رو تو پستهای مختلفم بپرسم و جواب روانشناس رو هم بدم... اما لطفا شما هم با من همفکری کنین... چون خیلی از این جوابها فکری هستن و حتی اگه همشون هم علمی باشن، تحلیل ذهنها همیشه جواب بهتری میده...

موافقین؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت   توسط یوکابد  | 

جواب سوال

سلام

عجب روزگار غریبیه!.. میخواستم خیلی زودتر از اینا این پست رو بنویسم اما متاسفانه پسری که توی پست قبل ازش یاد کردم در یک تصادف رانندگی کشته شد و واقعا دل همه ما رو به درد آورد. و کمی هم گرفتار کمک به خانواده دختر ماجرا شدیم که به جرات میتونم بگم به شدت آسیب دیده.

  البته پسر ماجرا در این تصادف مقصر نبود و رانندگی هم نمیکرد اما تنها کسی بود که توی اون ماشین فوت کرد و بقیه تقریبا سالم هستن... همه ما به شدت ناراحت شدیم و به خصوص دخترک قصه مون خیلی خیلی الان افسرده و ناراحته... اما کی میتونه جلوی کارهای خدا رو بگیره؟

و بزرگترین سوال من در این مدت از خودم این بوده که اگه خدا بخواد یه روزی من رو اینطوری امتحان کنه، چطور از این امتحان سخت و فرساینده، بیرون خواهم اومد... این برای یوکابد که دلبستگیهای زیادی داره، چالش بزرگیه...

اما به هر حال من باید به وعده ام عمل میکردم و از مشاور در این زمینه سوال می کردم که در صورت چنین دوستیهایی، بهترین کار چیه؟

دوست مشاورم اینطوری جواب داد:

اگر یه طرف یا دوطرف ماجرا می دونن که دارن اشتباه می کنن، بهترین کار قطع کردن هرچه سریعتر این رابطه است. اما اگر مثلا این رابطه داره از طرف دختر قطع می شه و این قطع کردن براش خیلی سخته، و در عین حال هم می دونه که ادامه ارتباط اشتباه، باید خوب فکر کنه ببینه که چه چیز این رابطه برای اون جذابه؟ این رابطه چه خلائی رو در درون اون پر می کنه؟

این موضوع برای پسر هم هست و فرقی نمی کنه. اما اگر کسی بخواد چنین روابطی رو قطع کنه باید بتونه به این سوال جواب بده. بهتره که گزینه هاش رو مکتوب کنه و بتونه با هم مقایسه کنه. مثلا برای بعضی دخترها، اون پسر جای پدری رو گرفته که هیچ وقت نداشتن.... یا برعکس برای پسر جای مادری رو میگیره که همه میخواستن داشته باشن...

اما این کار شهامت و استقامت میخواد... بعد از قطع کردن چنین رابطه ای، هر دو طرف وارد مرحله ای به نام "سوگ" میشن... یعنی از دست دادن طرف مقابل ( مرحله ای که از نظر روانشناسی الان دخترک قصه پست قبل واردش شده)، توی این مرحله که سخت هم هست، آدم دلش می خواد گریه کنه، داد بزنه، یا کارهای مشابه ... این مرحله یه جور تخلیه است و باید انجام بشه... ممکن هم هست بسته به میزان وابستگی به طرف مقابل، این مرحله کمی طول بکشه. مرحله بعدی، مرحله باور قطع شدن این رابطه است. یعنی فرد باورش میشه که طرفش دیگه وجود نداره، یا دیگه چنین رابطه ای وجود نداره. این مرحله هم ممکنه طول بکشه... بخصوص اگه وابستگی زیاد باشه. و مرحله بعد، سازگاری با زندگی بدون طرف مقابلشه...

در مرحله سوم، برای دوستیهای که قطع شده، یا ازدواجهایی که به جدایی کشیده یا یک طرف ازدواج، فوت کرده، فرد یاد میگیره که به تنهایی زندگی رو ادامه بده و در مورد دوستیهای مشابه چیزی که گفتیم، به موارد دیگه ازدواج فکر کنه و فرد قبلی رو برای همیشه بگذاره کنار...

تمام این مراحل ممکنه خیلی طول بکشه یا به سرعت بگذره. به نظر من سرعت گذر این مراحل خیلی خیلی بستگی به توان روحی فرد، و نوع نگاهش به دنیا و جامعه و خودش و در یک کلام میزان آگاهیش داره.

کسانی رو دیده ام که ده سال به همین ترتیب با هم دوست بودن تا به زور تونستن با هم ازدواج کنن اما بعد از پایان ماه اول ازدواجشون سه بار تصمیم به طلاق گرفته بودن و الان هم دارن به زور با هم زندگی میکنن!!!

خیلی عجیبه نه؟

به هر حال، یک مشاور خیلی خوب میتونه به فردی که میخواد رابطه اش رو قطع کنه کمک کنه تا این کار سریعتر و کاملتر انجام بشه. اینکه اون رابطه داره چه چیز رو در اون آدم ارضا میکنه و نیاز حقیقی اون آدم چه چیز هست...

برای دخترک قصه ما هم دعا کنین...

1.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت   توسط یوکابد  |